دلم می خواست...


دلم می خواست ...

دلم می خواست: دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست

چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی

در زمان دهر تابنده ست

چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

فریدون مشیری

/ 6 نظر / 9 بازدید
mozit

بسیار زیبا بود خانم رضایی. شعر خیلی قشنگی بود

حامد

خسته نباشید شاعران پارسی گوی

امیر زیدی

سلام عالی بود ریشه در خاک و کوچه فریدون مشیری رو اگه میشه بزارید تو وبلاگ [تلفن]

hamed

سلام شاعران پارسی گو،خوب هستید؟ازشعرهای میرنوروز چراتووبلاگ نمیذارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه میخواین بیارم براتون؟

rahi

سپاس گزارم دوستای خوبم!!!! از هر کس که دوسسسس داشتید بگید که وواااسستون بزنیم!! اگه از خودتون باشه که دیگه معرکه ست....

سلام چرا ادرس وبلاگ بچهای محیط 88 ارور میده؟ادرس جدیدیش چیه؟[نگران]